ثنا خانوم و آرزوی همیشگیش
دختر گلم.
دیروز از مهد تماس گرفتن و گفتن که برای فردا مرتب و تر و تمیز مثل همیشه ثنا رو بفرستین مهد. گفتم خبریه؟خانم رضائی گفتن که قراره یه تعداد از بچه ها رو ببریم استودیو برنامه ی بچه های آفتاب.شما خواب بودی .وقتی که بیدار شدی و بهت جریان رو گفتم از خوشحالی بال درآوردی و سر از پا نمیشناختی.دیشب حمامت دادم و صبح هم برات خوشگل موهات رو گیس کردم و با خوشحالی رفتی.ساعت 2 اومدی خونه و خسته بودی و گشنه.منم که مشتاق، میخاستم زود برام همه چی رو تعریف کنی.یه کم ازت میپرسیدم و دوباره به خودم میگفتم :بذار بچه غذاشو بخوره.برنامه رو هر روز ساعت 6ونیم عصر پخش میکنه.ما هم با اشتیاق فراوون نشستیم پای تی وی.وقتی که شروع شد دیدیم که یه سری بچه ی دیگه رو نشون دادن.حالا شاید فردا یا پس فردا نشونتون بدن.میگفتی که حال فهمیدم که پشت صحنه چه جوریه!
در ضمن امروز برای چندمین بار خانم مربی ازت خواسته بود که شعر خورشید طلا رو بخونی و توی کلاس نوباوه ها هم بردنت و اونجا هم برای کوچیکترها خوندی.الهی من فدات بشم.




ثنا خانوم و آرزوی همیشگیش
